مفهوم عقل از دیدگاه شارح اصول کافی
مفهوم عقل از ديدگاه دو شارح اصول كافى
عبدالحسين كافى
مقدمه
در اين نوشتار سعى شده است كه برداشتهاى ملاصدرا و علامه مجلسى درباره مفهوم عقل در روايات «كتاب العقل و الجهل» اصول كافى، مورد تحقيق و كاوش قرار گيرد.
مطالب در دو بخش تنظيم شده است:
بخش اول: درباره تبيين و توضيح معناى عقل است. مباحثى مانند معناى لغوى و اصطلاحى عقل، معناى عقل از ديدگاه ملاصدرا و علامه مجلسى را در اين بخش مىتوان يافت.
در بخش دوم:«تطبيق ديدگاه ملاصدرا و علامه مجلسى بر روايات» گنجانيده شده است.در اين بخش نظرهاى آنها درباره مفهوم عقل در تك تك روايات اصول كافى آورده شده است.هدف از اين تحقيق كمك به برداشتى صحيحتر از مفهوم عقل در روايات معصومان(ع) است.
بخش اول: معناى عقل
1 ـ 1 . معناى لغوى:
اصل مادّه «عقل» به معناى «بازداشتن» است و همه مشتقات آن، به اين معناى اصلى باز مىگردد.(1)
ابن فارس درباره اين مادّه بر آن است كه:
العين و القاف و اللام أصل واحد منقاس مطّرد، يدّلُ عُظْمه على حُبْسة فى الشئ أو ما يقارب الحُبْسة. من ذلك العقل، و هو الحابس عن ذميم القول و الفعل؛(2)
مادّه «عقل»، [داراى] ريشهاى واحد، قياسى و فراگير است كه اكثر موارد كاربرد آن بر «بازداشتن» يا معنايى نزديك به آن درباره اشيا دلالت مىكند. عقل از همين معنا برگرفته شده است؛ [زيرا] از گفتار و رفتار ناپسند باز مىدارد.
نقيض عقل، جهل است. «العقل: نقيض الجهل».(3)ظاهراً مراد از «نقيض»، نقيض فلسفى نيست، بلكه مراد از آن، «ضدّ» است؛ از اين رو «عقل» و «جهل»، دو امر وجودىاند، نه اينكه «جهل»، «عدم العقل» باشد. (4)
ابوالبقأ، برخى از نامهاى عقل را بر شمرده، مىگويد:
عقل را «لُبّ» گويند؛ زيرا منتخب پروردگار و برگزيده اوست؛ و «حِجى» گويند؛ زيرا به كمك عقل، انسان مىتواند به «حجّت» برسد و بر تمام معانى دست يازد؛ و «حِجْر» گويند؛ زيرا عقل از انجام نافرمانيها نهى مىكند؛ و «نُهى» گويند ؛ به خاطر اين كه زيركى و شناخت و رأى، به عقل منتهى مىشود. و عقل بالاترين خوبى است كه به بنده عطا مىشود و او را به نيكبختى دنيا و آخرت مىرساند. (5)
1 ـ 2 ـ معناى اصطلاحى
معانى اصطلاحى عقل متعدد است و عالمان مسلمان هريك با توجه به گرايشهاى فكرى خود، يك يا چند معنا را براى آن بيان كردهاند. (6)
1 ـ 3 ـ معناى عقل از ديدگاه ملاصدرا
معانى عقل از منظر ملاصدرا در موارد متعددى از آثار وى يافت مىشود. (7)خلاصه ديدگاه ملاصدرا درباره معانى عقل اين است كه بهطور كلى كاربرد واژه «عقل» را، دو گونه مىتوان دانست:
الف ـ اشتراك لفظى ؛ ب ـ تشكيكى. (8)
اشتراك لفظى شش مورد دارد:
1 ـ در معناى نخست، عقل غريزهاى است كه انسان به وسيله آن از حيوانات امتياز مىيابد و آماده پذيرش دانشهاى نظرى و انديشيدن در صنعتهاى فكرى مىشود، و در آن، كودن و هوشمند يكساناند.
حكما اين معناى عقل را در كتاب برهان مورد استفاده قرار مىدهند و مقصودشان از آن، نيرويى است كه نفس به وسيله آن بدون قياس و فكر و به صورت فطرى به مقدمات بديهى دست مىيابد و به علوم آغازين مىرسد.
2 ـ معناى دوم، اصطلاح متكلمان است كه مىگويند: عقل اين را اثبات و آن را نفى مىكند، و مقصود ايشان معانى ضرورى نزد همگان يا بيشتر مردم مىباشد؛ مانند اين كه عدد دو، دو برابر عدد يك است.
3 ـ مورد سوم، عقلى است كه در كتب اخلاق به كار مىرود و مقصود از آن، بخشى از نفس است كه به سبب مواظبت بر اعتقاد به تدريج و در طول تجربه حاصل مىشود و به وسيله آن به قضايايى دست مىيابيم كه به كمك آنها، اعمالى كه بايد انجام يا ترك شود، استنباط مىگردد.
4 ـ معناى چهارم چيزى است كه به واسطه وجود آن در كسى، مردم مىگويند كه او عاقل است، و بازگشت آن به خوب فهميدن و سرعت ادراك در استنباط چيزى است كه سزاوار گزينش يا اجتناب است؛ گرچه در زمينه غرضهاى دنيايى و هواى نفس باشد.
5 ـ پنجمين مورد، عقلى است كه در كتاب نفس نامبردار شده و آن را چهار گونه دانستهاند: الف ـ عقل بالقوّه؛ ب ـ عقل بالملكه؛ ج ـ عقل بالفعل؛ د ـ عقل مستفاد.
6 ـ آخرين مورد نيز عقلى است كه در كتاب الهيات مطرح گرديده و آن را موجودى گفتهاند كه تعلقى به چيزى جز مبدع و آفريننده خود، خداوند قيّوم، ندارد و كمالاتش بالفعل است و در آن هيچ جهت «عدم» يا «امكان و قصور» نيست.
كاربردهاى تشكيكى واژه عقل نيز عبارتند از:
1. عقول چهارگانه در كتاب نفس؛
2. مراتب عقل عملى در كتب اخلاق؛
3. افراد عقل به معناى ششم در نزد گروهى از حكما؛
4. صور عقليه؛
5. عقل به معناى غريزه انسانى كه بدان از چارپايان تمايز مىيابد.
درباره وجه اشتراك همه معانى عقل، ملاصدرا چنين اعتقاد دارد:
اعلم أن جميع معانى لفظ العقل على تباينها و تشكيكها يجمعها أمر واحد يشترك الكل فيه، و هو كونه غير جسم و لا صفة لجسم و لاجسمانى، و لأجل اشتراكها فى هذا المفهوم يصحّ أن يجعل موضوعاً لعلم واحد، و أن يوضع له كتاب واحد يبحث عن أحوال أقسامه و عوارضها الذاتيّة كما فى هذا الكتاب الذى نحن فيه من كتب الكافى؛(9)
يك مفهوم كه در تمام معانى لفظ عقل ـ با همه تباين و تشكيك آن ـ وجود دارد آنها را فراهم مىآورد، و آن غير جسمانى بودن و صفت نبودن آن براى جسم و جسمانى است، از آن روى كه جسمانى باشد. و از آن جهت اشتراكش در اين مفهوم، شايسته است كه موضوع علم واحدى قرار گيرد و درباره آن كتاب واحدى وضع گردد كه در آن، از احوال اقسام و عوارض ذاتى آن بحث شود؛ چنان كه ما در اين جا بحث مىكنيم.
1 ـ 4 ـ معناى عقل از ديدگاه علامه مجلسى
علامه مجلسى دست كم در سه مورد(10) درباره معانى عقل سخن گفته است. از آنجا كه از سويى عبارات ايشان در اين موارد، مشابه يكديگر و از سوى ديگر، موضوع اين نوشتار، نگرش ايشان در شرح روايات كافى است، به نقل آنچه در مرآة العقول در اين باره آمده است، اكتفا مىشود:
معانى واژه «عقل» به نظر علامه مجلسى را چنين مىتوان خلاصه كرد:
1. نيروى ادراك خير و شر و تشخيص آن دو، و توان شناخت علل كارها و آنچه سبب انجام كارى مىشود و آنچه از انجام آن باز مىدارد.
2. ملكه و حالتى در نفس كه او را به گزينش خيرات و منافع و دورى از شرور و ضررها وا مىدارد، و نفس به مدد اين ملكه بر طرد خواهشهاى شهوت و خشم و وسوسههاى اهريمنى توان مىيابد.
3. نيرويى كه انسانها آن را در نظم بخشيدن به امور زندگى و معاش خويش به كار مىگيرند.
4. مراتب استعداد نفس و قرب و بعد آن نسبت به تحصيل نظريات كه داراى چهار مرتبه عقل هيولانى، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد است.
5. نفس ناطقه انسان كه او را از بقيه چارپايان جدا مىكند.
6. جوهر مجرد قديمى كه در ذات و فعلش هيچ تعلقى به مادّه ندارد.
1 ـ 5 ـ مقايسه ديدگاه ملاصدرا و علامه مجلسى درباره معناى عقل
اين بخش را مىتوان به دو قسمت تقسيم كرد:
الف ـ نقاط اشتراك ؛ ب ـ نقاط اختلاف.
1 ـ 5 ـ 1 ـ نقاط اشتراك
نقاط اشتراك نظر اين دو فرزانه در بيان معانى عقل را مىتوان چنين بر شمرد:
1 ـ اولين معنايى كه علامه مجلسى بر شمرده با نخستين معنايى كه ملاصدرا آورده است مشابهاند ؛ با اين تفاوت كه ملاصدرا درباره اين معنا مىگويد: «غريزهاى كه انسان با آن از چارپايان تمايزى مىيابد»،(11) اما علامه مجلسى آن را چنين معرفى مىكند: «نيروى ادراك و تميز خير و شر و توان شناخت علل، معدّات و موانع اشيأ».
2 ـ آنچه علامه مجلسى به عنوان معناى سوم ذكر كرده، مشابه معناى چهارمى است كه ملاصدرا آن را بيان نموده است. ملاصدرا، «بازگشت اين عقل را به خوش فكرى و سرعت انتقال در استنباط آنچه بايد انجام و يا اجتناب شود»(12) مىداند و علامه مجلسى از آن به «قوهاى كه مردمان، آن را در تنظيم امور معاششان به كار مىگيرند»(13) تعبير مىكند و سپس آن را به «عقل معاش» و «نَكْرأ (نيرنگ) يا شيطنت» تقسيم مىكند. (14)
3 ـ معناى چهارم علامه مجلسى با معناى پنجم مورد نظر ملاصدرا انطباق دارد؛ يعنى هر دو، اين عقل را ـ كه علامه مجلسى از آن به «مراتب استعداد نفس براى تحصيل نظريات»(15) تعبير مىكند ـ به چهار بخش تقسيم مىكنند:
1 ـ عقل بالقوه (البته تعبير علامه، «عقل هيولانى»(16) است)؛
2 ـ عقل بالملكه؛
3 ـ عقل بالفعل؛
4 ـ عقل مستفاد.
تفاوت در اين است كه ملاصدرا اين مراتب را توضيح مىدهد و علامه به اشاره از آن مىگذرد و خواننده را به مباحث مربوط به آن، ارجاع مىدهد.
4 ـ كلام اين دو محقق در بيان معناى ششم تفاوتى با هم ندارد. ملاصدرا معناى ششم را عقل مذكور در كتاب الهيات مىداند و آن را موجودى معرفى مىكند كه هيچ تعلقى به هيچ چيز، جز به آفرينندهاش خداوند قيّوم ندارد(17) و سپس اين مطلب را توضيح مىدهد. علامه نيز مىفرمايد: معناى ششم چيزى است كه فلاسفه به آن معتقدند و آن را به گمان خود اثبات كردهاند و آن جوهر مجرد قديمى است كه هيچ تعلّقى در ذات و فعلش به مادّه ندارد. (18)
البته به خاطر داشته باشيد كه در برابر ملاصدرا ـ كه معناى ششم را توضيحى نسبتاً طولانى داده است و آن را با قداستى خاص بيان نموده است(19) ـ علامه مجلسى درباره اين معنا يادآور مىشود كه «قائل شدن به آن ـ به آن گونهاى كه فلاسفه گفتهاند ـ مستلزم انكار بسيارى از ضروريات دين از قبيل حدوث عالم و جز آن است كه اينجا گنجايش ذكر آن را ندارد».(20) سپس مىافزايد:
برخى از فلاسفه كه خود را به اسلام بستهاند، عقولى حادث را ملتزم شدهاند؛ و آن نيز ـ آنگونه كه آنها اثبات كردهاند ـ مستلزم انكار بسيارى از اصول ثابت اسلام خواهد بود، گو اينكه وجود مجردى جز خداوند متعالى از روايات استفاده نمىشود. (21)
وى در پايان معناى ششم تأكيد مىكند كه:
و ليس لهم على هذه الامور دليل إلاّ مَمَوَّهات شُبَهات أو خيالات غريبة، زيّنوها بلطائف عبارات؛(22)
و بر اين چيزها دليلى ندارند، جز باطلهاى برساخته حق مانند، يا اوهامى دور كه آنها را با عباراتى فريبنده آراستهاند.
در پايان بايد گفت: ملاصدرا و علامه درباره مفهوم معناى ششم كاملاً اتفاق نظر دارند؛ اما يكى مصداق هم براى آن قائل است و ديگرى قائل نيست. به عبارت ديگر، اختلاف نظر بر سر وجود و عدم مصداق، محور اين بحث را تشكيل مىدهد.
5 ـ معناى اول ملاصدرا و معناى پنجم علامه، هر دو، سبب تمايز انسان از ساير چارپايان مىگردند؛ گرچه اين دو معناى اختلافهايى نيز دارند كه در جاى خود خواهد آمد.
1 ـ5 ـ2 ـ نقاط اختلاف
قسمتهاى مورد اختلاف اين دو دانشمند گرانقدر، بيش از موارد اتفاق آنهاست؛ بنابراين، به بخشى از آنها بسنده مىكنيم:
1 ـ ملاصدرا بين معانى اشتراكى كلمه «عقل» تباين قائل است؛(23) و حال آنكه علامه، بنابر يك احتمال، معناى دوم را، تكامل يافته معناى اول مىداند(24) و مغايرت معناى سوم را با معانى اول و دوم، اعتبارى (حَيْثي) مىشمارد. (25) بنابراين، هر يك از اين معانى، به يك بُعد از ابعاد عقل نظر دارد. همچنين ظاهر عبارت علامه آن است كه مراتب استعداد نفس (معناى چهارم)، به آنچه در ابتدا بيان نموده باز مىگردد. (26)
شايد بتوان اختلاف عبارات اين دو فرزانه را درباره اتحاد و تعدد معانى عقل به اين صورت بر طرف كرد كه آنها معتقدند وجود خارجى عقل، يكى است، اما كاربردهاى متعددى دارد.
اين كاركردها و معانى از نظر مفهوم، با هم متباين و متفاوتاند، اما همه، كاركردهاى يك عقل به شمار مىآيند. بدين ترتيب، اين اختلاف ظاهرى كه در عبارات آنها ديده مىشود از ميان خواهد رفت. خلاصه اينكه اصرار ملاصدرا بر اشتراك لفظى و تباين معانى عقل (27)، ناظر به كاربردهاى متباين آن است و ارجاع معانى عقل به شئ واحد كه در عبارات علامه ديده مىشود به «وحدت مصداق خارجى عقل» نظر دارد، چنانكه خود ايشان نيز به اين مطلب اشاره كرده است. (28)
2 ـ معناى اول ملاصدرا و معناى پنجم علامه ـ چنانكه گذشت شبيه يكديگرند، اما اختلاف اين دو معنا را نيز نبايد ناديده گرفت. علامه معناى پنجم را تنها «نفس ناطقه انسان مىداند كه به وسيله آن از ساير چهارپايان امتياز داده مىشود». اما ملاصدرا آن را غريزهاى مىداند كه سبب امتياز انسان از چهار پايان مىگردد و براى پذيرش علوم نظرى و صناعات فكرى آماده مىگردد، كودن و هوشمند در آن برابرند و در خوابيده و بيهوش و غافل نيز يافت مىشود.
3 ـ ملاصدرا به معناى دوم مورد نظر علامه مجلسى اشاره نكرده است.
4 ـ علامه مجلسى معناى دوم مورد نظر ملاصدرا را بيان ننموده است.
1 ـ 6 ـ اعتبار روايات عقل از ديدگاه علامه مجلسى و ملاصدرا
به كمك دلايل، قرائن و شواهد مىتوان معتبر بودن برخى از رواياتى را كه در صدد تعريف عقل برآمدهاند، از نظر علامه مجلسى و ملاصدرا اثبات كرد. برخى از تصريحات و قرائنى كه در عبارات علامه مجلسى مىتوان ديد عبارتند از:
1 ـ در مقدمه مرآة العقول درباره اعتبار روايات الكافى تصريح شده است:
خلاصه مطلب در اين باره و آنچه در نزد من، حق است، اين است كه وجود خبر در امثال اين اصول معتبر، جواز عمل به آن را در پى دارد، اما چارهاى از رجوع به سندها نيست تا در هنگام تعارض، بعضى از آنها بر بعضى ديگر ترجيح داده شود؛ زيرا معتبر بودن همه اين اسناد منافاتى با قوىتر بودن بعضى از آنها ندارد. و بطلان سخن گزافهگويان كه گفتهاند: «همه كتاب الكافى بر حضرت قائم(ع) عرضه شده، چون شيخ كلينى در شهر سفرا بوده است» بر هيچ عاقلى پوشيده نيست. آرى، انكار نكردن آن حضرت و پدرانش ـ صلوات الله عليه و عليهم ـ كلينى و امثال او را در تأليفات و رواياتشان، از چيزهايى خواهد بود كه «ظن قريب به يقين» را به همراه دارد كه ايشان(ع) به كار آنان رضايت داشتهاند و عمل به اخبار آنان را تجويز نمودهاند. (29)
2 ـ وى در «كتاب العقل و الجهل»، روايات يكم و دهم و هجدهم را «صحيح» و روايات چهارم و پنجم و سى و دوم را «موثق» مىداند. (30) البته هر يك از اين روايات، يك جنبه از ابعاد حقيقت عقل را نزد معصومين(ع) تبيين مىكند.
3 ـ بيشترين روايات پيرامون عقل در كتاب گرانسنگ بحارالانوار گرد آمده است. بر اساس ديدگاه كسانى كه بر اين باورند علامه مجلسى در اين دايرة المعارف حديثى فقط در صدد جمع آورى احاديث نبوده؛ بلكه روايات و احاديثى را كه داراى ارزش و اعتبارند ثبت، تدوين و ضبط نموده است، مىتوان ادعا كرد روايات عقل داراى اعتبارند؛ مگر مواردى كه ايشان تصريح به خلاف نموده باشد. (31)
يادآورى مىكنم كه بر اساس بررسى انجام شده، مرحوم علامه در «كتاب العقل و الجهل» بحار، جز در يك مورد از احاديث عقل، روايتى را تضعيف نكرده است. (32)
در اين باره دلايل و قرائنى را نيز مىتوان در كلام ملاصدرا ديد:
1 ـ ايشان پس از نقل حديث دوم مىفرمايد:
سند اين حديث ضعيف به نظر مىرسد ـ زيرا راويان ضعيفى نظير سهل بن زياد و مفضّل بن صالح و جز آنان در طريق آن وجود دارد ـ ليكن اين ضعف، زيانى به صحت مضمون آن نمىرساند، چون با «برهان عقلى» تقويت مىشود. بسيارى از احاديث رسيده درباره اصول معارف و مسائل توحيد و جز آن نيز چنين است. (33)
2 ـ ملاصدرا در بررسى تعدادى از روايات «كتاب العقل و الجهل» بر موثق بودن راويان آنها تأكيد مىورزد. (34)
بخش دوم: حمل روايات بر معانى عقل
2 ـ 1 ـ ديدگاه ملاصدرا
2 ـ1 ـ1 ـ معناى اول:
معناى اول عبارت است از «غريزهاى كه انسان به وسيله آن از حيوانات امتياز مىيابد و آماده پذيرش دانشهاى نظرى و انديشيدن در صنعتهاى فكرى مىشود و كودن و هوشمند در آن يكسان هستند. حكما اين معناى عقل را در كتاب برهان مورد استفاده قرار مىدهند و مقصودشان از آن، نيرويى است كه نفس به وسيله آن بدون قياس و فكر و به صورت فطرى به مقدمات بديهى دست مىيابد و به علوم آغازين مىرسد.»
2 ـ1 ـ2 ـ معناى دوم:
معناى دوم «اصطلاح متكلمان است كه مىگويند: عقل اين را اثبات و آن را نفى مىكند و مقصود ايشان، معانى ضرورى نزد همگان يا بيشتر مردم مىباشد؛ مانند اين كه عدد دو، دو برابر عدد يك است.»
بررسى شرح «كتاب العقل و الجهل» نشان مىدهد كه ملاصدرا هيچ يك از روايات اين كتاب را مصداق معناى اول و دوم نشمرده است.
2 ـ1 ـ3 ـ معناى سوم
معناى سوم، عقلى است كه در كتب اخلاق به كار مىرود و مقصود از آن، بخشى از نفس است كه به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدريج و در طول تجربه، حاصل مىشود و به وسيله آن به قضايايى دست مىيابيم كه با آن، اعمالى كه بايد انجام يا ترك شود، استنباط مىگردد.
الف ـ ملاصدرا حديث سوم را به معناى سوم عقل دانسته است. (35)
متن حديث:
عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبى عبدالله(ع) قال: قلت له: ما العقل؟ قال: «ما عُبِد به الرحمن و اكتُسِب به الجنان». قال: قلت: فالذى كان فى معاوية؟ فقال: تلك النَكْرأ، تلك الشَيْطَنة و هى شبيهة بالعقل و ليست بالعقل؛
شخصى از امام ششم(ع) پرسيد: عقل چيست؟ فرمود: «چيزى است كه به وسيله آن، خدا پرستش شود و بهشت به دست آيد». آن شخص گويد: گفتم: پس آنچه معاويه داشت چه بود؟ فرمود: آن نيرنگ است. آن شيطنت است. آن نمايش عقل را دارد، ولى عقل نيست. (36)
وى در اين باره مىگويد:
ريشه معناى اين حديث، تعقل امور و قضاياى به كار گرفته شده در كتب اخلاق است كه آنها مبادى آرا و دانشهايى هستند كه ما مىتوانيم آنها را درك كنيم تا آنها را انجام داده؛ و يا از آنها دورى گزينيم. نسبت اين قضايا با عقل به كار رفته در كتب اخلاق، مانند نسبت علوم ضرورى با عقل به كار رفته در كتاب برهان است.
پس اين دو عقل، دو جزء نفس آدمى هستند، يكى جزئى انفعالى و علمى كه از مبادى عاليه به وسيله علوم و معارفى كه غايت آنها خودشان هستند، منفعل مىشوند (ايمان به خدا و روز قيامت) و دومى، جزئى فعلى و عملى كه به سبب آرا و علومى كه غايت آنها عمل به مقتضاى آنها مىباشد، يعنى انجام طاعات و پرهيز از معاصى و تخلّق به اخلاق حسنه و رهايى از اخلاق ناپسند، در طبقات زيرين اثر مىكند و اين همان دين و شريعت است، پس هنگامى كه اين دو هدف حاصل شوند، تقرب به خدا و بريدن از غير او حاصل خواهد شد. (37)
وى در ادامه برداشت خود را تكرار مىكند:
وقتى اين مقدمات و احكام بر تو روشن شد و اين معانى و بخشها در ذهنت صورت يافت و جاى گرفت، خواهى دانست كه به چه معناهايى بين عقل و بين بد انديشى و شيطنت، خطا رخ مىدهد، واصل اشتباه از آنجا سرچشمه مىگيرد كه هر دو در انديشيدن و سرعت تعقل در امور و قضايايى كه مبادى آرا و اعتقادات است، يعنى در آنچه كه اگر خواهيم آنها را برگزينيم و يا رها نماييم، مشتركند، خواه درباره خير و آينده باشد و يا درباره شر و حال، و آنچه از تعقلات و حركات فكرى كه تعلق به دنيا دارد، خالى از زياده روى و كوتاهى و كجروى و آشفتگى و سرگشتگى و شتاب نيست، چون از افعال شياطين و پيروان طاغوت است.
واما آنچه از بندگان حقيقى خدا صادر مىشود و تعلق به امور دين و عرفان دارد، به صورت اطمينان و آرامش و استوارى و پايدارى خواهد بود.
پس اين، برترين اخلاق نيكو، و آن، بدترين ملكات پست نفسانى است كه «جربزه» نام دارد و بلاهت و كودنى از آن بهتر مىباشد، زيرا همانگونه كه گفتهاند به رهايى و خلاص از زيركى موذيانه نزديكتر است.
بنابراين، تعريف امام(ع) از عقل (آنچه با آن خداوند پرستش گرديده و بهشت به دست آورده شود) به همين معناى سوم بوده، از جهتى مقابل شيطنت و از سوى ديگر در برابر كودنى خواهد بود. (38)
ب ـ ملاصدرا حديث چهارم را حاوى معناى سوم يا چهارم عقل مىداند. (39)
حديث چهارم:
الحسن بن جهم قال: سمعت الرضا(ع) يقول: صديق كل امرء عقله و عدوه جهله؛(40)
دوست هر آدمى، خرد اوست و دشمن او بىخردىاش.
به توضيح ملاصدرا درباره مقصود از عقل در اين حديث توجه كنيد:
مقصود امام از اين عقل، معناى سوم يا چهارم از معانى عقل كه نزديك به هماند مىباشد، زيرا مقصود از آن، غريزؤ مشترك انسانى و علوم ضرورى كه مبادى نظرياتاند و آراى مشهور و عقل كلى هم كه نخستين مخلوق است، نيست.
عقل از آن رو دوست انسان و جهل دشمن او گرديده كه به واسطه عقل، انسان دوست را به دست مىآورد و به خيرات و نيكوييها راهنمايى مىشود، و به واسطه آن دشمنان را دفع مىنمايد و از شرور و بديها دورى مىگزيند و به اشاره آن طاعات و كارهاى نيك را انجام مىدهد و گناهان و كارهاى زشت را ترك مىكند و راه خشنودى خداوند و عبادت پروردگار را مىپويد.
و به واسطه جهل، تمامى اين امور، عكس مىشود و اضداد آن به وجود مىآيد، يعنى انسان با جهل براى خود دشمن مىتراشد، دوستانش از او مىگريزند، از راه خير و نيكى به راه شر و بدى رفته، مرتكب گناه شده، از فرمان خدا سرپيچى مىكند.
معنايى براى دوست جز آنچه مبدأ و اصل اين امور باشد و معنايى نيز براى دشمن جز آنچه مبدأ و اصل اضداد آن باشد نيست، خواه آن دوست و دشمن جوهر باشند و يا عرض، جسم باشند و يا غير جسم، درون نفس انسان باشند و يا بيرون آن، چون تمامى خصوصيات اين اشيا از حقيقت دوستى و دشمنى بيرون است، بلكه حقيقت دوست و دوستى و آنچه كه دوستى به آن تحقق مىيابد و روح معناى آن، عبارت از چيزى است كه انسان از آن بهرهمند شود و به آنچه خير و سلامت است، راهنمايى گردد.
حقيقت دشمنى و روح معناى آن، چيزى است كه انسان از آن زيان ببيند و از آن شر و بدى و شقاوت برويد و عقل و جهل نيز چنين است پس سزاوار خواهد بود كه عقل، دوست انسان و جهل، دشمن او ناميده شود. (41)
2 ـ1 ـ4 ـ معناى چهارم
معناى چهارم در نظر ملاصدرا «چيزى است كه با وجود آن در انسانى، مردم مىگويند: او عاقل است، و بازگشت آن به خوب فهميدن و سرعت ادراك در استنباط آنچه سزاوار بوده كه برگزيده و يا اجتناب شود مىباشد، گرچه در زمينؤ غرضهاى دنيايى و هواى نفس باشد.» وى معناى چهارم را يكى از احتمالات عقلى مىداند كه در حديث چهارم به كار رفته است. (42) متن حديث، ترجمه، برداشت ملاصدرا و نيز نقد و بررسى آن در قسمت ب معناى سوم گذشت.
حضرت رضا(ع) در اين حديث مىفرمايد:
دوست هر انسانى عقل او و دشمنش جهل اوست.
ملاصدرا بر آن است كه مراد از عقل در اين حديث، معناى سوم يا چهارم است.
2 ـ 1 ـ 5 ـ معناى پنجم
معناى پنجم عقل مورد بحث در كتاب نفس است و داراى چهار مرتبه مىباشد: الف ـ عقل بالقوة؛ ب ـ عقل بالملكة؛ ج ـ عقل بالفعل؛ د ـ عقل مستفاد.
الف ـ ملاصدرا عقل مذكور در پايان حديث يازدهم را به معناى پنجم دانسته است. (43)
متن حديث:
قال رسول اللّه(ص): ما قسم الله للعباد شيئاً افضل من العقل، فنوم العاقل افضل من سَهَر الجاهل و اقامة العاقل أفضل من شُخُوص الجاهل، و لا بعث الله نبيّاً و لا رسولاً متى يَستكمِل العقل و يكون عقله أفضل من جميع عقول امته، و ما يُضمِر النبى(ص) فى نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدين، و ما أدّى العبد فرائض الله حتى عقل عنه، ولا بلغ جميع العابدين فى فضل عبادتهم ما بلغ العاقل، و العقلأ هم اولوا الالباب الذين قال الله تعالى: «ما يتذكّر الااُولوا الألباب.؛ (44)
خدا به بندگانش چيزى بهتر از عقل نبخشيده است، زيرا خوابيدن عاقل از شب بيدارى جاهل و در منزل بودن عاقل از مسافرت جاهل (به سوى حج و جهاد) بهتر است، و خدا هيچ پيغمبر و رسولى را جز براى تكميل عقل مبعوث نساخته (تا عقلش را كامل نكند مبعوث نسازد) و عقل او برتر از عقول تمام امتش خواهد بود، و آنچه پيغمبر در خاطر دارد، بر تلاش تلاشگران ترجيح دارد، و تا بندهاى واجبات را به عقل خود در نيابد آنها را انجام نداده است. همؤ عابدان در فضيلت به پاى عاقل نرسند. عقلا همان صاحبان خردند كه خداوند درباره ايشان فرموده: تنها صاحبان خرد اندرز مىگيرند. (45)
ملاصدرا در توضيح بخش پايانى حديث مىگويد:
بيان پيغمبر(ص): «و عاقلان همان صاحبان خردند»، يعنى عقلى كه در اينجا گفته مىشود آن عقلى كه همگان فهم مىكنند نيست؛ يعنى هر كس را كه داراى زيركى و هوشيارى در كار دنيا باشد عاقل مىخوانند و نه آن غريزهاى كه باآن، انسان از چهارپايان امتياز مىيابد، و نه آن چيزى كه در علم اخلاق از آن بحث مىشود، بلكه مراد از آن، مفهومى خواهد بود كه از بيان الهى استفاده مىشود: «تنها صاحبان خرد، اندرز مىگيرند». پس، از اين بيان دانسته مىشود كه عاقلان، همان مخصوصان به اهل ذكر يعنى اهل علم و عرفاناند، چنانكه خداوند مىفرمايد: «اگر نمىدانيد از اهل ذكر سوءال كنيد» (نحل:43)، و آنان همان استواران در علماند، چنانكه خداوند مىفرمايد: «و استواران در علم گويند: به آن ايمان داريم؛ همه از نزد پروردگار ماست و جز خردمندان اندرز نگيرند» (آل عمران: 7)، و آنان حكيمان الهىاند، چنانكه مىفرمايد: « حكمت را به هر كه خواهد دهد و به هر كه حكمت داده شود خوبى فراوان اعطا شده و جز خردمندان اندرز نگيرند». (بقره: 269). و اين جز داناى حكيم و فرزانه استوار در علم و كامل در حكمت و ايمان نيست، پس عقلى كه در اوست آخرين عقلى كه در معرفت نفس بيان شده خواهد بود. خداوند به حقايق داناست و بس. (46)
ب ـ ملاصدرا حديث دوازدهم را بيانگر حقيقت «مرتبه چهارم از عقول چهارگانه مطرح شده در علم النفس» يعنى «عقل مستفاد» مىداند. (47) اين عقل، پنجمين عقلى است كه در بيان ملاصدرا گذشت. (48)
امام موسى كاظم(ع) در اين حديث، صاحبان عقل را هدايت يافتگان شمرده و در عالىترين بخش حديث، از عقل به عنوان همتراز رسولان و رسول باطنى ياد كرده و كسانى را كه تعقل نمىكنند مورد نكوهش قرار داده است. (49)
وى در ابتداى شرح اين حديث مىگويد:
اين حديث، اشتمال بر بيان حقيقت عقل به همان معنايى كه گفته شد، دارد، يعنى مرتبه چهارم از عقلهاى چهارگانه كه در علم نفس بيان شده و بزرگترين صفات و خواص و ستايش خداوند و معارف بلند قرآنى و اهداف شريف الهى را در بر دارد كه همانند آن در بسيارى از كتب عرفا يافت نمىشود و شبيه آن نيز در نتايج نظريات دانشمندان صاحب نظر نكته سنج ديده نشده، جز آنكه از يكى از ائمّه اطهار نقل شده باشد و يا از جهت سند از طريق آنان (شيعه) و يا از طريق عامه (اهل سنت) به رسول اكرم(ص) برسد. (50)
نظر ملاصدرا درباره تعريف چهارمين مرتبه از مراتب عقل مورد نظر در كتاب نفس (عقل مستفاد) اين است:
چهارم (عقل مستفاد) مرتبهاى از اين ذات است كه هر گاه خواهد، اين معقولات مفصل را تعقل نموده، بدون آنكه نياز به جدا ساختن و تجريد و رنج به دست آوردن دوباره داشته باشد آن را حاضر مىنمايد؛ چرا چنين نباشد، در حالى كه پيش از اين از آنها متأثّر (اثرپذير) شده و (از مادّه) جدا نموده و اندوخته است، بلكه چون او را ملكه اتّصال به عقل فعال حاصل شده، وقتى به عقل فعال مىنگرد آنها را حاضر مىيابد، چون (عقل مستفاد) مادام كه تعلق و تدبيرش به اين عالم باقى است، پيوسته مستغرق شهود حق تعالى و اتصال به او و آنچه كه در پى آن است از بخشنده صورتها ـ به فرمان او ـ و به فعليت رساننده معقولات به نيروى او كه آسمان و زمين را نگاه داشته است نمىباشد و بهره او در اين عالم، نوعى از ملكه اتصال است. (51)
2 ـ1 ـ 6 ـ معناى ششم
الف ـ ملاصدرا حديث اول را به معناى ششم از معانى عقل دانسته است. (52)
متن حديث:
عن أبى جعفر(ع) قال: لمّا خلق الله العقل استَنْطَقَه ثم قال له: أقبِل فأقبَل ثم قال له: أدبر فأدبر، ثم قال: و عزتى و جلالى ما خلقت خلقا هو أحب الى منك و لا أكملتك الا فيمن احب، أما انى إياك امر و إياك أنهى و إياك اعاقب و إياك اُثيب؛
امام باقر(ع) فرمايد: چون خدا عقل را آفريد، از او باز پرسى كرده، به او گفت: پيش آى، پيش آمد، گفت: باز گرد، بازگشت، فرمود: به عزت و جلالم سوگند، مخلوقى كه از تو نزد من محبوبتر باشد نيافريدم و تو را تنها به كسانى كه دوستشان دارم بهطور كامل دادم. همانا امر و نهى، كيفر و پاداشم متوجه توست. (53)
ايشان در شرح حديث مىفرمايد:
إن هذا العقل، أوّل المخلوقات و أقرب المجعولات الى الحقّ الأوّل و أعظمها و أتمّها و ثانى الموجودات فى الموجوديّة؛(54)
اين عقل، نخستين آفريده و نزديكترين مخلوق به خداوند و بزرگترين و كاملترين آنها و دومين موجود است.
ب ـ ملاصدرا حديث چهاردهم را نيز به معناى ششم از معانى عقل دانسته است. (55)
حضرت صادق(ع) در اين حديث مىفرمايد:
خداى عزوجل عقل را از نور خويش و از طرف راست عرش آفريد و آن، مخلوق اول از روحانيين است؛ پس به او فرمود: پس رو، او پس رفت؛ سپس فرمود: پيش آى، پيش آمد... . (56)
2 ـ 2 ـ ديدگاه علامه مجلسى
2 ـ 2 ـ 1 ـ معناى اول
علامه مجلسى بر اين عقيده است كه اكثر روايات مربوط به عقل، ظاهر در معناى اول و دوم است و ريشه اين دو معناى نيز يك مفهوم است و در ميان اين دو معناى، بيشتر روايات در معناى دوم، ظاهرتر است. (57) ايشان در موارد زير، واژه عقل را به معناى اول دانسته است:
الف ـ حديث دوم:
عن على(ع) قال: هبط جبرئيل(ع) على آدم(ع) فقال: يا آدم إنى اُمِرت أن اُخيِّرك واحدة من ثلاث فاختَرْها و دَع اثنتين فقال له آدم: يا جبرئيل و ما الثلاث؟ فقال: العقل و الحيأ و الدين. فقال آدم(ع) انى قد اختَرْت العقل فقال جبرئيل للحيأ و الدين: انصرفا و دعاه فقالا: ياجبرئيل إنّا اُمِرنا أن نكون مع العقل حيث كان قال: فشأنكما و عرج؛
امام على(ع) فرمود: جبرئيل بر آدم نازل شد و گفت: اى آدم، من مأمور شدهام كه تو را در انتخاب يكى از سه چيز، مخير سازم پس يكى را برگزين و دو تا را واگذار. آدم گفت: آن سه چيست؟ گفت: عقل و حيا و دين. آدم گفت: عقل را بر گزيدم. جبرئيل به حيا و دين گفت: شما بازگرديد و او را واگذاريد. آن دو گفتند: اى جبرئيل، ما مأموريم هر جا كه عقل باشد، با او باشيم. گفت: خود دانيد، و بالا رفت. (58)
به نظر ايشان،مراد از عقل در اين حديث،مفهومى است كه معناى اول، دوم و سوم را در بر مىگيرد. (59)
ب ـ علامه بخشى از حديث دوازدهم را به معناى اول از معانى عقل گرفته است. در اين بخش حضرت موسى بن جعفر(ع) مىفرمايد:
يا هشام انّ للّه على الناس حُجّتين: حجّة ظاهرة و حجّة باطنة، فأمّا الظاهرة فالرُسُل و الأنبيأ و الائمّة(ع) و أمّا الباطنة فالعقول؛
اى هشام! خدا بر مردم دو حجت دارد: حجت آشكار و حجت پنهان. حجت آشكار، رسولان و پيغمبران و امامان اند و حجت پنهان، عقل مردم است. (60)
ايشان در ذيل حديث مىفرمايد:
شايد مراد از عقول در اينجا عقلى باشد كه مناط تكليف است و با آن بين حق و باطل و نيكو و زشت، تميز داده مىشود. (61)
ج ـ از عبارت علامه در ذيل حديث نوزدهم استفاده مىشود كه ايشان عقل در اين حديث را به معناى اول مىداند.
عن اسحاق بن عمّار، عن أبى عبداللّه(ع) قال: قلت له: جعلت فداك انّ لى جاراً كثير الصلاة كثير الصدقة، كثير الحجّ لابأس به؛ قال: فقال: يا اسحاق كيف عقله؟ قال: قلت له: جعلت فداك ليس له عقل؛ قال: فقال: لا يرتفع بذلك منه؛
اسحاق بن عمار گويد: به حضرت صادق عرض كردم: قربانت گردم، من همسايهاى دارم كه نماز خواندن و صدقه دادن و حج رفتنش بسيار است و عيب ظاهرى ندارد. فرمود: عقلش چطور است؟ گفتم: عقل درستى ندارد. فرمود: پس با آن اعمال درجهاش بالا نمىرود. (62)
ايشان مىفرمايد: مقصود حضرت از اينكه فرمود: «عقلش چگونه است» يعنى نيروى تشخيص حق و باطل در او بهطورى كه سبب انقياد در برابر حق و اقرار به آن گردد چگونه است. (63)
2 ـ2 ـ2 ـ معناى دوم
به نظر علامه، معناى دوم، «ملكه و حالتى در نفس است كه او را به گزينش خيرات و منافع و دورى از شرور و ضررها وا مىدارد و نفس به مدد اين ملكه بر طرد خواهشهاى شهوت و خشم و وسوسههاى اهريمنى توان مىيابد. چنانكه گذشت از نظر ايشان، اكثر روايات باب عقل و جهل، ظاهر در معناى دوم است. (64)
به نظر ايشان واژه عقل در موارد زير، در معناى دوم به كار رفته است:
الف ـ حديث دوم: متن و ترجمه اين حديث و نيز نظر علامه در ذيلِ قسمت الفِ معناى اول آن گذشت.
در اين حديث، حضرت آدم(ع) مخيّر مىشود كه يكى از عقل، حيا و دين را برگزيند. آن حضرت، عقل را اختيار مىكند. جبرئيل به حيا و دين دستور مىدهد كه آدم را با عقل واگذارند؛ اما آنها مىگويند: «ما مأموريم كه هر جا عقل باشد، همراهش باشيم.» (65)
ب ـ حديث سوم: متن و ترجمه اين حديث در بخش الفِ معناى سوم از ديدگاه ملاصدرا در همين فصل گذشت.
چكيده حديث اين است كه امام صادق(ع) درباره تعريف عقل مىفرمايند: «عقل، چيزى است كه با آن خداوند رحمان عبادت شود بهشت به دست آيد.» (66)
علامه معتقد است كه ظاهراً مراد از عقل در اين حديث، معناى دوم است؛ گر چه ايشان احتمال بعضى ديگر از معانى را نيز رد نمىكند. (67)
ج ـ حديث ششم:
قال ابوعبداللّه(ع): من كان عاقلاً كان له دين، و من كان له دين دخل الجنّة؛(68)
هر كه عاقل است دين دارد و كسى كه دين دارد به بهشت مىرود.
علامه مىفرمايد: «مقصود از عقل در اينجا، همان مقصود از عقل در روايت سوم است.» (69)
2 ـ 2 ـ 3 ـ معناى سوم
علامه مجلسى، عقل در حديث دوم را مفهومى دانسته است كه معناى اول و دوم و سوم را در بر مىگيرد. (70)
متن و ترجمه اين حديث در صفحات قبل (قسمت الف معناى اول) گذشت.
خلاصه حديث اين است كه حضرت آدم(ع) مخيّر مىشود كه يكى از عقل، حيأ و دين را برگزيند. آن حضرت عقل را اختيار مىكند. جبرئيل به حيأ و دين دستور مىدهد كه آدم را با عقل واگذارند؛ اما آنها مىگويند: «ما مأموريم كه هر جا عقل باشد، همراهش باشيم.» (71)
3 ـ2 ـ4 ـ معناى چهارم
معناى چهارم، مراتب استعداد نفس و قرب و بُعد آن نسبت به تحصيل نظريات است كه داراى چهار مرتبه عقل هيولانى، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد مىباشد. علامه هيچ يك از روايات «كتاب العقل و الجهل» را بهطور مستقل بر معناى چهارم حمل نكرده است؛ گرچه برخى از روايات را بنابر بعضى از احتمالات بر معناى چهارم حمل نموده است. (72)
2 ـ2 ـ 5 ـ معناى پنجم
معناى پنجم، نفس ناطقه انسان است كه او را از بقيه چهارپايان جدا مىكند. ايشان معناى پنجم را نيز بهطور خاص بر هيچكدام از روايات حمل نكرده است. البته در برخى از موارد، امكان حمل آن را مطرح ساخته است. (73)
2 ـ2 ـ 6 ـ معناى ششم
معناى ششم، عقل مجرد قديمى است كه هيچ تعلقى در ذات و فعلش به مادّه ندارد. علامه هيچ يك از روايات را قاطعانه بر معناى ششم حمل نكرده است؛ گرچه احتمال آن را درباره پارهاى از روايات طرح كرده است. (74)
از مقايسه اجمالى ديدگاههاى ملاصدرا وعلامه مجلسى درباره مفهوم عقل وحمل آن بر احاديث، چنين به نظر مى آيد كه گرچه نگرشهاى اين دو محقّق داراى نقاط اشتراك فراوانى است، اختلاف نظرهاى آنها را نيز نبايد از نظر دور داشت.
منابع :
_______________________________________________
1. ر.ك: النهاية فى غريب الحديث و الأثر، مجدالدين أبو السعادات المبارك بن محمد ابن اثير الجزرى، ج 5، ص 2139؛ تاج اللغة و صحاح العربية، اسماعيل بن حمّاد الجوهرى ، ج 5 ، ص 1769؛ المصباح المنير، أحمد بن محمدبن على المقرى الفيّومى ، ص 422 ـ 423؛ مفردات ألفاظ القرآن،الراغب الاصفهانى، ص 577 ـ 578؛ التعريفات، الشريف على بن محمد، ص 65؛ العين، أبو عبدالرحمن الخليل بن أحمد الفراهيدى ، ج 1 ، ص 159 .
2. معجم مقائيس اللغة، أبو الحسين أحمد بن فارس ، ج 4 ، ص 69 .
3. العين ، ج 1 ص 159.
4. شرح اصول الكافى، محمد بن ابراهيم صدرالدين الشيرازى، ج 1، ص 221، س 16.
5. الكليات، أبوالبقأ أيوب بن موسى الحسينى الكفوى، ص 619.
6. النجاة فى المنطق و الإلهيّات، أبوعلى الحسين بن عبداللّه ابن سينا، ج 2 ، ص 12 ـ 13؛ الاشارات و التنبيهات، أبوعلى الحسين بن عبداللّه ابن سينا، ج 2، ص 352؛ التحصيل، بهمنياربن المرزبان، ص 789؛ مقاصد الفلاسفة، محمد الغزالى، ص 359؛ شروح الشمسية، قطب الدين محمود بن محمد الرازى، ص 168؛ التعريفات جرجانى، ص 151 ـ 152؛ المبدأ و المعاد، محمد بن ابراهيم صدرالدين الشيرازى، ص 358؛ الكليات، ابوالبقا، ص 617 ـ 620 و 67؛ التوقيف على مهمّات التعاريف، محمد عبدالروءوف المناوى، ص 521 (العقل)؛ الشافى، محمد محسن الفيض الكاشانى، ص 8؛ الحدائق الناضرة، يوسف البحرانى، ج 1، ص 131؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى، ج 1 ، ص 57؛ شرح المنظومة، ملا هادى سبزوارى، ج 1، ص 167 ـ 170؛ فرهنگ معارف اسلامى، سيد جعفر سجادى، ج 2، ص 1269 ـ 1293؛ لغتنامه، على اكبر دهخدا، ص 14112؛ المعجم الفلسفى، جميل صليبا، ج 2 ، ص 84 (العقل)؛ ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمدتقى جعفرى، ج 8 ، ص 209 و ج 11 ، ص 291 و ج 4 ، ص 223؛ شرح اصول الكافى، ملاصدرا، ص 30 ـ 37؛ دائرة المعارف الشيعية العامّة، محمدحسين الأعلمى الحائرى، ج 13، ص 49 ـ 61 .
7. ر.ك: الاسفار الاربعة، ج 3، ص 418 ـ 427 و ص 513 ـ 514؛ الشواهد الربوبية، ص 199 ـ 208 .
8. ملاصدرا در تبيين معانى عقل دو واژه «اشتراك و تشكيك» را به كار برده است. معناى اين دو واژه، چندان دور از ذهن نيست؛ امّا توضيحى مختصر درباره آنها، خالى از فايده نخواهد بود.
مقصود از «اشتراك»، اشتراك لفظى است؛ يعنى اين كلمه در معانى متعدد متباين به كار مىرود؛ مانند كلمه «عين» در عربى و واژه «شير» در فارسى كه براى معانى متعدد متباين به كار مىروند. و مقصود از «تشكيك» اين است كه برخى از معانى واژه عقل، مرتبههايى دارد كه بر هر مرتبه صادق است؛ مثل واژه «نور» كه بر همه نورهاى ضعيف و قوى ـ با توجه به كثرت مراتب ـ صدق مىكند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: شرح اصول كافى، ج 1، ص 229.
9. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 229.
10. بحارالأنوار، محمدباقر المجلسى، ج 1، ص 99 ـ 105؛ كتاب الاربعين، محمدباقر المجلسى، ص 11 ـ 17 ؛ مرآة العقول، محمّدباقر المجلسى، ج1، ص25.
11. شرح اصول الكافى، ج 1 ،ص 223 .
12. مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول(ص)، محمدباقر المجلسى، ج 1، ص 26.
13. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 225 .
14. مرآة العقول، ج 1، ص 26.
15. همان.
16. همان.
17. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 227 .
18. مرآة العقول ، ج 1، ص 27.
19. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 227.
20. مرآة العقول، ج 1، ص 27.
21. همان.
22. همان.
23. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 229 .
24. مرآة العقول، ج 1، ص 25 .
25. همان، ج 1 ،ص 26 .
26. همان.
27. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 223 و 227 و 229 .
28. مرآة العقول، ج 1 ، ص 26 .
29. مرآة العقول، ج 1 ،ص 22 .
30. همان، ذيل روايات مذكور.
31. آشنايى با بحارالانوار، ص 124 . آقاى احمد عابدى در فصل پنجم اين كتاب، تحت عنوان «ميزان اعتبار روايات بحارالانوار» (ص 121 ـ 132) به اين بحث پرداخته و شواهد بسيارى بر اين مدّعا اقامه كرده است كه به دليل مفصل بودن از نقل آن چشم مىپوشيم.
32. «أول ما خلق الله العقل»؛ بحارالانوار، ج 1 ،ص 102 .
33. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 220 .
34. براى آگاهى بيشتر به اسناد احاديث يكم (ص 215) و چهارم (ص 229 ـ 231) و پنجم (ص 232) رجوع كنيد. شايسته توضيح است كه ملاصدرا حال راويان را فقط يك بار بررسى مىكند؛ از اين رو براى اطلاع از نظر ايشان بايد به اولين روايتى كه نام راوى در آن آمده است مراجعه كرد.
35. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 225 و 228 و 229.
36. اصول كافى ، ابوجعفر محمدبن يعقوب كلينى رازى ، با ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 1، ص 11، ح 3 .
37. شرح اصول الكافى، ج 1 ، ص 225 .
38. همان، ج 1 ، ص 228 ـ 229 .
39. همان، ص 231 .
40. همان.
41. همان، ص 231.
42. همان، ص 231 .
43. همان، ج 1، ص 251.
44. سوره زمر، آيه 9.
45. اصول كافى ، با ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 1، ص 14، ح 11.
46. شرح اصول الكافى، ج 1، ص 250 ـ 251 .
47 . همان، ج 1، ص 252.
48 . همان، ج 1، ص 226.
49. اصول كافى، ج 1 ، ص 14 ، ح 12 .
50. شرح اصول الكافى، ج 1 ، ص 252 .
51 . همان، ج 1 ،ص 227.
52. همان، ج 1 ،ص 216 و 227.
53. اصول كافى ، ج 1، ص 10، ح 1 .
54. شرح اصول الكافى، صدرالدين الشيرازى، ج 1، ص 216 .
55. همان، ج 1، ص 227.
56. اصول كافى، ج 1، ص 23 .
57. مرآة العقول، ج 1، ص 27.
58. اصول كافى، ج 1 ، ص 11 ، ح 2 .
59. مرآة العقول، ج 1 ،ص 32 .
60. اصول كافى، ج 1 ،ص 19 ، ح 12 .
61. مرآةالعقول، ج 1، ص 57.
62. اصول كافى، ج 1، ص 27، ح 19.
63. مرآة العقول، ج 1 ،ص 78 ،ح 19 .
64. همان، ج 1، ص 27.
65. اصول كافى، ج 1، ص 11، ح 2 .
66. همان، ح 3.
67. مرآة العقول، ج 1، ص 32.
68. اصول كافى، ج 1، ص 12، ح 6.
69. مرآة العقول، ج 1 ،ص 34 .
70. همان، ج 1، ص32.
71. اصول كافى، ج 1، ص 11، ح 2.
72 . همان، ج 1، ص 27، 33 و 65.
73. همان، ص 28، 33 و 65.
74. همان، ص 29، 33 و 65.