• صفحه اصلی
  • ورد سحر
  • درباره اديم
  • گروهها
  • نرم افزار نجومی تشتر
  • کارگاه نجومي
  • تقويم نجومي
  • عضويت
  • تماس با ما
  • جستجو

    جنگ جمل(دردناک ترین نبرد)2



    خطابه علی (ع) برای اطلاع رسانی به مردم

    على عليه السلام در مسجد بمنبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود برسول اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

    ايها الناس ان عايشة سارت الى البصرة و معها طلحة و الزبير و كل منهما يرى الامر له دون صاحبه،اما طلحة فابن عمها و اما الزبير فختنها،و الله لو ظفروا بما ارادوا و لن ينالوا ذلك ابدا ليضربن احدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شديد و الله ان راكبة الجمل الاحمر ما تقطع عقبة و لا تحل عقدةالا فى معصية الله و سخطه حتى تورد نفسها و من معها موارد الهلكة.اى و الله ليقتلن ثلثهم و ليهربن ثلثهم و ليثوبن ثلثهم و انها التى تنبحها كلاب الحوئب و انهما ليعلمان انهما مخطئان و رب عالم قتله جهله و معه علمه و لا ينفعه،حسبنا الله و نعم الوكيل.

    (اى مردم عايشه به همراهى طلحه و زبير بسوى بصره رفته و هر يك از طلحه و زبير حكومت را براى خود مي خواهد بدون ديگرى،اما طلحه پسر عموى عايشه است و زبير هم شوهر خواهر اوست بخدا سوگند اگر بدانچه ميخواهند ظفر يابند و (با اينكه) هرگز بدان نائل نخواهند شد هر يك از آن دو گردن رفيقش را ميزند و سوگند بخدا اين زنى كه به شتر سرخ سوار شده (عايشه) بر هيچ پشته‏اى نگذرد و هيچ عقده‏اى را نگشايد مگر در معصيت و غضب خداى تعالى تا اينكه خود و همراهانش را به هلاكت اندازد،بخدا سوگند (از قشون آنها) ثلثشان كشته ميشود و ثلثشان فرار ميكنند و ثلثشان از طغيان خود بر ميگردند و اين عايشه همان زنى است كه سگهاى حوئب به او بانگ زنند (اشاره بفرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله) و طلحه و زبير ميدانند كه هر دو براه خطاء ميروند (ولى) چه بسا عالمى كه از علمش سود نبرد و جهلش او را بكشد خداوند ما را كافى است و چه وكيل خوبى است.)

    البته تجهيز لشگر عليه عايشه ام المؤمنين كه همسر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و دختر ابوبكر بود و همچنين براى سركوبى طلحه و زبير كه از شخصيت‏هاى مهم و از اصحاب سرشناس رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند چندان كار ساده و آسانى نبود از اينرو على عليه السلام اعمال خلاف آنها را كه در بصره مرتكب شده بودند باهل مدينه گوشزد نمود تا آنها را براى حركت بسوى بصره بمنظور جنگ با اصحاب جمل آماده نمايد لذا فرداى آنروز مجددا بمنبر رفته و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:

    فخرجوا يجرون حرمة رسول الله صلى الله عليه و آله كما تجر الامة عند شراءها متوجهين بها الى البصرة،فحبسا نساءهما فى بيوتهما و ابرزاحبيس رسول الله صلى الله عليه و آله لهما و لغيرهما فى جيش ما منهم رجل الا و قد اعطانى الطاعة و سمح لى بالبيعة طائعا غير مكره،فقدموا على عاملى بها و خزان بيت مال المسلمين و غيرهم من اهلها.فقتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا،فو الله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا واحدا معتمدين لقتله بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجيش كله اذ حضروه فلم ينكروا و لم يدفعوا عنه بلسان و لا بيد،دع ما انهم قد قتلوا من المسلمين مثل العدة التى دخلوا بها عليهم.

    (يعنى مخالفين من از مكه خارج شدند و در حاليكه زوجه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مانند كنيزى كه در موقع خريدنش (باين سو و آن سو) كشيده ميشود با خود بسوى بصره كشانيدند،طلحه و زبير زنهاى خود را در خانه‏هايشان باز گذاشته و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را در ميان قشونى براى خود و ديگران نمايان ساختند و كسى از آن قشون نبود جز اينكه بمن اطاعت نموده و با اختيار و بدون اكراه بمن بيعت كرده بود (سپس نقض عهد كرده و) بر عامل من (عثمان بن حنيف) و بر خزانه داران بيت المال مسلمين و ساير مردم بصره وارد شده گروهى را بصبر (با چوب و سنگ و غيره) كشته و گروهى را هم بمكر و حيله بقتل رسانيده‏اند،بخدا سوگند اگر از مسلمين جز بمرد واحدى دست نمييافتند كه او را عمدا و بيگناه كشته باشند كشتن تمام لشگريان مخالفين براى من حلال بود زيرا آنها در آنجا حاضر بودند و از كار زشت و منكر نهى ننموده و با زبان و دست از كشته شدن آنفرد بيگناه ممانعت نكرده‏اند،صرفنظر از اين مطلب آنان بتعداد لشگريان خود از مسلمين را بقتل رسانيده‏اند) .

    على عليه السلام با خطابه شيوا و بليغ خود اهل مدينه را از قضايا آگاه ساخت و نقشه‏هاى مزورانه اصحاب جمل را كه پس از بيعت بآنحضرت نقض عهد كرده وموجب بروز اينگونه حوادث شده بودند بر آنها روشن نمود و براى دفع اين غائله مردم مدينه را از جا حركت داد.

    شرح و تفسيرخطبه 172: رسوايى آتش افروزان جنگ جمل

    امام عليه السلام دراين بخش از خطبه، شرحى پيرامون خطاهاى بزرگ آتش افروزان جنگ جمل بيان مى كند تا همه بدانند اگر امام به جنگ با آن ها برخاست و گروهى از آنان در اين جنگ كشته شدند مستحق بودند; دهان بهانه جويان و ايرادكنندگان بى خبر را با اين منطق قوى و نيرومند خود مى بندد و به طور عمده به سه گناه از جرايم سنگين آن ها اشاره مى كند:

    نخست مى فرمايد: «آن ها (طلحه و زبير و هم دستانشان) به سوى بصره حركت كردند ; در حالى كه همسر رسول خدا صلى الله عليه وآله را همچون كنيزى كه به بازار برده فروشان مى برند، به دنبال خود كشاندند» فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ كَمَا تُجَرُّ الاَْمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا، مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصرَةِ.

    سپس مى فرمايد: «(آرى) آن ها همسران خود را در خانه هايشان پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر نامحرمان دور باشند) ولى پرده نشين حرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در برابر ديدگان خود و ديگران ظاهر ساختند»)فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِي بُيُوتِهِمَا، وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ لَهُمَا وَ لِغَيْرِهِمَا(.

    همه مى دانيم كه قرآن به همسران پيامبر صلى الله عليه وآله توصيه مى كند كه در خانه هاى خود بنشينند و همچون عصر جاهليّت در برابر چشم اين و آن ظاهر نشوند )وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُْولَى(.

    گويا حوادثى همچون جنگ جمل از قبل پيش بينى شده بود و اين دستور ناظر به آن و مانند آن است. ولى اين ناجوانمردان، همسران خود را در خانه نشاندند و همسر پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله را بر خلاف نصّ صريح قرآن بيرون كشاندند تا از وجود او براى مقاصد شوم خود استفاده ابزارى كنند.

    و در ادامه اين سخن، امام عليه السلام به اشكال دوّمى مى پردازد و مى فرمايد: «اين جريان در ميان لشكرى صورت گرفت كه همه آن ها به من قول اطاعت داده بودند و با رضايت كامل و بدون اكراه با من بيعت كرده بودند») فِي جَيْش مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلاَّ وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ، وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ، طَائِعاً غَيْرَ مُكْرَه(.

    و در ادامه به گناه بزرگ ديگر آنان اشاره كرده، مى فرمايد: «(از همه بدتر اين كه پس از ورود به بصره) به فرماندار من در بصره و همچنين خزانه داران بيت المال مسلمين و به مردم ديگرى از اهل آن شهر حمله كردند ; گروهى از آنان را با شكنجه و گروهى را با حيله كشتند»(فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا، فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً، وَ طَائِفَةً غَدْراً(.

    ابن ابى الحديد در شرح بعضى از جنايات اهل جمل (ذيل همين خطبه) مى نويسد: «طلحه و زبير و همدستانشان زره در زير لباس پوشيدند و هنگام نماز صبح به مسجد آمدند; در حالى كه نماينده اميرمؤمنان على عليه السلام«عثمان بن حنيف» قبلا به مسجد آمده بود. هنگام نماز فرا رسيد. نماينده امام عليه السلام جلو آمد تا با مردم نماز بخواند. ياران طلحه و زبير او را عقب كشيدند و زبير را براى نماز جلو انداختند. سبابجه (پاسداران بيت المال) جلو آمدند و زبير را از مسجد بيرون كردند و عثمان بن حنيف را جلو انداختند; ولى اصحاب زبير با يك حمله آن ها را به عقب راندند و زبير را جلو انداختند. اين جنگ و گريز تا نزديك طلوع آفتاب پيوسته ادامه داشت. مردم فرياد كشيدند: اى اصحاب محمد(ص) از خدا نمى ترسيد؟ آفتاب دارد طلوع مى كند; بالاخره زبير غالب شد و با مردم نماز خواند و بعد از نماز، زبير ياران مسلح خود را صدا زد كه عثمان بن حنيف را دستگير كنيد و بعد از يك درگيرى شديد، عثمان دستگير شد و او را تا حدّ مرگ زدند و تمام موهاى صورتش حتى ابروها و مژه هاى چشمانش را كندند و «سبابجه» را كه هفتاد نفر بودند دستگير كردند و به اتّفاق عثمان بن حنيف، نزد عايشه بردند. عايشه دستور قتل عثمان بن حنيف را صادر كرد ; ولى عثمان فرياد زد كه اگر مرا بكشيد برادرم (فرماندار مدينه) انتقام خون مرا از خاندان شما خواهد گرفت. آن ها از اين ماجرا ترسيدند و عثمان را رها كردند. سپس عايشه به زبير پيغام داد كه تمام «سبابجه» را به قتل برساند. او نيز آن ها را هفتاد نفر بودند مانند گوسفند سر بريد و اين كار به دست فرزندش عبدالله انجام گرفت. بعضى از مورخان مانند «ابومخنف » گفته اند:«آن ها چهارصد نفر بودند و طلحه و زبير پيمانى را كه با عثمان بن حنيف بسته بودند ـ كه متعرّض كسى نشوند ـ شكستند و «سبابجه» اوّلين گروهى بودند كه در اسلام با شكنجه كشته شدند.»

    امام(ع) در جمله « فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً، وَ طَائِفَةً غَدْراً» اشاره به همين داستان مى كند كه گروهى را با شكنجه كشتند و گروهى را با پيمان شكنى.

    سپس امام(ع) در يك نتيجه گيرى روشن چنين مى فرمايد: «به خدا سوگند! اگر آن ها فقط به يك نفر دست مى يافتند و او را عمداً و بدون گناه مى كشتند، قتل همه آن لشكر براى من حلال بود; چرا كه آن ها حضور داشتند و مخالفت نكردند و از او نه با زبان دفاع كردند و نه با دست (و به اين ترتيب، هم دست مفسدان فى الارض بودند) چه رسد به اين كه آن ها گروه بسيارى از مسلمانان را به تعداد همراهانشان كه با آن ها وارد بصره شدند به قتل رساندند» (فَوَاللهِ لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلاَّ رَجُلا وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ، بِلاَ جُرْم جَرَّهُ، لَحَلَّ لِي قَتْلُ ذلِكَ الْجَيْشِ كُلِّهِ، إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْكِرُوا، وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَان وَ لاَ بِيَد. دَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِم)

    * * *

    در اين جا پرسش و پاسخى از سوى شارحان نهج البلاغه مطرح شده كه ذكر آن براى تكميل بحث ياد شده ضرورى به نظر مى رسد:

    پرسش:

    چگونه اميرمؤمنان مى فرمايد: اگر آن ها حتى يك نفر را مى كشتند قتل تمام لشكرشان جايز بود تا چه رسد به اين كه به تعداد خودشان از مسلمين بى گناه كشتند. اين نابرابرى را با چه عنوانى از عناوين فقهى مى توان تفسير كرد؟

    بعضى پاسخ گفته اند: آن ها عملا نشان دادند كه كشتن مسلمان را مباح مى شمرند و اين نوعى انكار ضروريات دين است و به اين ترتيب مرتد مى شوند.

    برخى گفته اند: كشتن آن ها به دليل نهى از منكر بوده است ; زيرا اگر نهى از منكر هيچ راهى جز اين نداشته باشد، مجاز است. سوّمين و بهترين جواب اين است كه آن ها مصداق «مفسد فى الارض» بودند ; چرا كه لشكرى به راه انداختند و بيعت خود را شكستند و در بخشى از كشور اسلام، فساد عظيمى به راه انداختند ; بنابراين داخل در آيه شريفه مى شوند كه: (إِنَّمَا جَزَاءُواْ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِى الاَْرْضِ فَسَاداً أَنْ يُقَتَّلُوا...)

    و اگر امام(ع) مى فرمايد: گناه آن ها اين بود كه در برابر فجايع آنان سكوت كردند و در واقع مقدمه اى است براى اثبات محارب و مفسد بودن آن ها.

    پاسخ چهارمى نيز در اين جا مطابق مذهب پيروان اهل بيت(ع) وجود دارد و آن اين كه هر كس بر امام معصوم و بر ضدّ حكومت اسلامى خروج كند، كافر است ; همان گونه كه «خواجه طوسى» در «تجريد العقائد» مى گويد :«و محاربوا علىٍّ كفرة» ; كسانى كه با على(ع) به جنگ برخيزند كافرند. زيرا مى دانيم پيامبر)ص) به على(ع) خطاب كرده، فرمود:«حَرْبُكَ حَرْبِي; جنگ با تو جنگ با من است.»

    پرسش ديگر:

    در اين جا پرسش ديگرى مطرح است و آن اين كه اگر همه آن ها مستحق قتل بودند ـ به سبب اين كه گروهى از مسلمين را حتّى قبل از جنگ كشتند ـ چرا امام)ع) بعد از پيروزى تمام همدستان طلحه و زبير را قصاص نفرمود؟ حتى عايشه به حكم محاربه با امام مسلمين و قيام بر ضدّ حكومت اسلامى و ايجاد فساد در زمين مستحق قتل بود; ولى چنان كه مى دانيم امام(ع) او را با احترام به مدينه بازگرداند؟

    پاسخ اين پرسش روشن است و آن اين كه اوضاع به قدرى توفانى و شرايط بحرانى بود كه اگر امام(ع) دست به چنين كارى مى زد مخالفان به آسانى مى توانستند توده هاى عوام مسلمين را بر ضدّ او بشورانند ; لذا در نقلى از عمروعاص مى خوانيم كه به عايشه گفت: «اى كاش در روز جنگ جمل كشته شده بودى!» عايشه به او گفت: «بى پدر چرا؟» عمرو گفت: «تو از دنيا مى رفتى و وارد بهشت مى شدى! و ما كشتن تو را بزرگ ترين دستاويز بر ضدّ على قرار مى داديم.»

    به هر حال، اين افتخارى است براى على(ع) كه از آن ها صرف نظر كرد و جامعه اسلامى را نجات داد.

    مالک اشتر و مردم کوفه

    على عليه السلام سهل بن حنيف را در مدينه بجاى خود گذاشت و گروهى از مهاجر و انصار را كه اكثر آنها از بدريان بودند بسيج نموده و راه بصره را در پيش گرفت و امام حسن و مالك اشتر و محمد بن ابوبكر را با تنى چند بكوفه فرستاد تا سپاهى نيز در آنشهر براى ملحق شدن به لشگريان على عليه السلام تجهيز نمايند.

    در آنموقع فرماندار كوفه ابوموسى اشعرى بود كه از طرف عثمان حكومت كوفه را داشت و على عليه السلام باو نوشته بود كه از مردم كوفه بآنحضرت بيعت گيرد ولى او بتصور اينكه طرفدارى از خونخواهى عثمان و كمك بطلحه و زبير او را در محل اوليه خود ثابت خواهد نمود مردم كوفه را بحمايت طلحه و زبير كه بظاهر مدعى خون عثمان بودند دعوت كرد و از بيعت گرفتن براى على عليه السلام خوددارى نمود.

    فرستادگان على عليه السلام هر قدر او را نصيحت كردند سودى نبخشيد تا اينكه مالك اشتر دار الاماره را اشغال نموده و غلامان ابوموسى را مضروب و پراكنده ساخت و چون در آن هنگام خود ابوموسى در مسجد بود مالك بمسجد وارد شد و ابو موسى را از منبر پائين كشيد و بانگ زد اى احمق و خائن،مردم جز على عليه السلام بكسى بيعت نميكنند ابوموسى وقتى خود را در دست مالك عاجز ديد سكوت اختيار كرد و از در التماس و زارى بر آمد سپس مالك بمنبر شد و مردم را براى بيعت بعلى عليه السلام فرا خواند و تقريبا از تمام مردم كوفه بيعت گرفت و توانست در اندك مدتى در حدود دوازده هزار نفر تجهيز كرده و بخدمت آنحضرت روانه نمايد .

    اين عده از كوفه حركت نموده و در محلى به نام ذيقار به اردوگاه على عليه السلام پيوستند و پس از اظهار خرسندى از ديدار آنحضرت عرض كردند سپاس خداى را كه ما را براى همجوارى تو مخصوص گردانيد و به ياريت گرامى فرمود،على عليه السلام هم ضمن قدردانى از آنان بپاخاست و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را ستود و آنگاه در مورد طلحه و زبير كه نقض عهدكرده و به بهانه خونخواهى عثمان از وى به بصره آمده بودند سخنانى فرمود و سپاهيان را از جريان اوضاع و احوال آگاه گردانيد و آنان نيز پس از استماع بيانات على عليه السلام آمادگى خود را براى فداكارى و جانبازى در راه حق به منظور از بين بردن اين فتنه به اطلاع حضرتش برسانيدند.

    صبر حضرت علی علیه السلام

    در جنگ جمل، تمام تلاشِ امیرمؤمنان علیه السلام این بود که به هدایت و راهنمایی سپاه دشمن بپردازد، تا اسلام و مسلمانان را از نتایج سود جنگ و تفرقه نجات دهد. ایشان برای رسیدن به این هدف مقدس که دعوت به حق بود، به طور مستقیم وگاه توسط یارانِ صاحب نفوذ خویش، به مذاکره با سران آن ها پرداخت. اما به طور کلی نتوانست از آتش جنگی که در حال فروزش بود، جلوگیری کند. برخوردهای مسالمت آمیز حضرت علی علیه السلام تا جایی پیش رفت که عده زیادی از یارانش، از تحمل و صبر وی در مقابل دشمن شکایت نمودند و یکی از یارانش به وی گفت: یا اجازه بده با دشمن بجنگیم یا میدان را ترک خواهیم کرد. حضرت در جواب اصحابش فرمود: «به خدا سوگند یک روز هم جنگ را به عقب نینداختم، مگر به دلیل این که عده ای به من بپیوندند و در نتیجه هدایت شوند و در تاریکی شب گمراهی شان به سوی فروغ هدایتم بیایند، و این کار برایم دوست داشتنی تر است تا این که آنان را در حال گمراهی شان بکشم؛ هر چند در نتیجه گناهانشان باشد.»

    على عليه السلام با سپاهيان خود از ذيقار حركت و تا محلى بنام زاويه كه در چند كيلومترى بصره بود پيش رفت و در آنجا اردو زد و چون آن بزرگوار هميشه صلح و آشتى را بر جنگ و خونريزى ترجيح ميداد از همان محل نامه‏اى بطلحه و زبير فرستاد و آنها را نصيحت نمود و علاوه بر مكتوب ارسالى چند نفر من جمله قعقاع بن عمرو را نيز براى مذاكره با اصحاب جمل بسوى بصره فرستاد تا آنها را با پند و اندرز از وخامت عاقبت اين كار بر حذر دارند ولى مخالفين كه خود را در اين جنگ غالب و پيروز مى‏پنداشتند از قبول هرگونه پندى خود دارى نمودند زيرا عايشه از مخالفت ابوموسى با على عليه السلام در كوفه آگاه شده بود و تصور ميكرد كه از مردم كوفه كسى آنحضرت را يارى نخواهد نمود و چون يقين كردند كه على عليه السلام به نزديكى بصره رسيده است عايشه كه فرماندهى كل سپاه جمل را بعهده داشت بزبير مأموريت داد كه بكمك طلحه و مروان و سايرين بصف آرائى سپاه پرداخته و آماده جنگ باشند و تعداد افراد اين سپاه در حدود سى هزار نفر بود كه اصحاب جمل آنها را در مسير راه از شهرهاى مختلف جمع آورى كرده بودند.

    قعقاع كه از سخنان خود نتيجه نگرفته و از طرفى صف آرائى سپاهيان مخالفين را مشاهده كرد بنزد على عليه السلام برگشت و او را در جريان امر گذاشت.

    در خلال اين مدت تعداد سه هزار نفر نيز از مردم بصره (از قبيله ربيعه) بسپاهيان على عليه السلام پيوسته بودند كه مجموع آنها در حدود بيست هزار نفر بوده است و چون آنجناب اصحاب جمل را مصمم بجنگ ديد فرماندهان خود را كه از جمله مالك اشتر و عدى بن حاتم و محمد بن ابى بكر و عمار ياسر و ديگران بودند از نيت طلحه و زبير آگاه ساخته و مأموريتهاى رزمى آنها را نيز تعيين و مشخص نمود.

    عايشه هم با سپاه خود راه زاويه را كه در شمال بصره و محل مناسبى براى دفاع از شهر بود در پيش گرفت و پس از رسيدن بدانجا در مقابل لشگريان على عليه السلام توقف نمود و بنا بروايات بعضى از مورخين صف آرائى سپاهيان طرفين در برابر هم در روز 17 جمادى الثانى سال 36 هجرى و بنقل صاحب ناسخ التواريخ در روز 19 جمادى الاولى سال 36 بود.

    روز بعد زبير واحدهاى مختلفه سپاه جمل را فرمان داد تا منظما بسوى لشگريان على عليه السلام پيش روند چون آنحضرت متوجه شد كه قريبا آتش جنگ شعله‏ور ميشود بلشگريان خود فرمان عقب نشينى داد كه شايد جنگ در نگيرد و كار بصلح و صفا خاتمه يابد،عايشه نيز سپاه خود را فرمان برگشت داد و در آنروز كه اولين روز جنگ بود ميان طرفين جنگى واقع نشد.

    فرداى آن روز كه هر دو سپاه لباس جنگ پوشيده و مقابل هم ايستاده بودند على عليه السلام بتنهائى از سپاهيان خود جدا شد و بدون شمشير و زره بسوى سپاه بصره اسب تاخت تا بصف مقدم سپاه جمل رسيد و با صداى بلند زبير را صدا زد.همه مات و مبهوت شده و نميدانستند كه مقصود على عليه السلام از اين يكه تازى چيست و با رشادت بى نظيرى كه فرد و تنها بدون شمشير و زره بمقابل صفوف دشمن آمده است چه نظرى دارد؟

    زبير كه در كنار هودج عايشه بود غرق در فولاد و زره شد و ركاب بر اسب زد و در مقابل على عليه السلام ايستاد،چون عايشه زبير را در برابر آنحضرت ديد مرگ او را حتمى دانست ولى ملتزمين ركاب باو گفتند خاطر جمع باش على باين ترتيب كسى را نميكشد و شمشير هم نبسته است حتما با زبير كار دارد.

    گفتگوی علی (ع) و زبیر پیش از جنگ

    زبير چشم به چشم على عليه السلام دوخت تا ببيند با او چكار دارد.

    على عليه السلام فرمود اين چه بساطى است كه شما راه انداخته‏ايد؟

    زبير گفت براى خونخواهى عثمان!

    على عليه السلام فرمود اگر راست ميگوئيد شما دستهاى خود را بسته وخودتان را تسليم ورثه عثمان كنيد مگر غير از شما كس ديگرى محرك قتل عثمان بود؟

    زبير سكوت كرد،على عليه السلام فرمود من آمدم كه ترا از اشتباه خارج كنم و سخنان چندى را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بتو فرموده و تو آنها را فراموش كرده‏اى بتو تذكر دهم،آنگاه فرمود اى زبير ياد دارى كه من روزى دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله ميگشتم و او در منزل عمرو بن عوف بود و چون بدانجا آمدم آنحضرت دست ترا در دست خود گرفته بود و بمحض ورود من رسول اكرم صلى الله عليه و آله پيشدستى فرمود و بمن سلام كرد،تو گفتى اى على چرا تكبر كردى و زودتر به پيغمبر سلام نكردى؟

    پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود اى زبير على متكبر نيست و در آينده تو با او جنگ خواهى كرد و جنگ تو ظالمانه است!

    باز فرمود:يادت ميآيد كه روزى رسول اكرم صلى الله عليه و آله بتو فرمود آيا على را دوست دارى؟گفتى بلى يا رسول الله او پسر دائى من است آنحضرت فرمود با وجود اين با او بجنگ و ستيز خواهى ايستاد!

    على عليه السلام نظير اين سخنان را بگوش زبير خواند و زبير از شنيدن و ياد نمودن آنها عزم و اراده‏اش سست شد و گذشته‏ها را بياد آورد و ديد چگونه بطمع دنيا با پسر دائى خود كه جانشين پيغمبر هم هست بجنگ برخاسته و خود را براى هميشه گرفتار غضب الهى مى‏نمايد (10) .!

    زبير شرمنده شد و از على عليه السلام معذرت خواست عرض كرد:قول ميدهم كه همين الان از سپاه بصره خارج شوم و كوچكترين دخالتى در اينكار نكنم،على عليه السلام بطرف سپاه خود روان شد زبير هم بهت زده و متزلزل نزد عايشه برگشت.

    عايشه پرسيد على چكارت داشت؟گفت راجع بگذشته‏ها صحبت ميكرد،عايشه گفت احساس ميكنم كه چند كلمه سخن على ترا متزلزل كرده است البته حق هم دارى كيست كه با على روبرو شود و رعب و هيبت على در اركان وجود او لرزه‏نياندازد و اين امر مسلم است زيرا حريف ما كسى است كه ابطال و شجعان عرب از ذكر نام او بخود ميلرزند.

    عايشه از اين سخنان نيشدار آنقدر گفت تا زبير را بخشم آورد،پسرش عبد الله بن زبير نيز سخنان عايشه را تأييد كرد زبير به پسرش گفت من قسم خورده‏ام كه در اين غائله جنگ ننمايم،عبد الله گفت قسم را ميتوان با دادن كفاره جبران نمود،زبير خشمگين شد و غلام خود را بكفاره قسمى كه خورده بود آزاد كرد و يكسر بسپاه على عليه السلام تاخت.

    على عليه السلام فرمود زبير را آزاد گذاريد او خيال جنگ ندارد،زبير هم مقدارى از اين حملات نمايشى را بدون اينكه بكسى زخمى بزند يا خود زخمى بر دارد انجام داد و چون بطرف سپاه بصره بازگشت بپسرش عبد الله و همچنين بعايشه رو نمود و گفت ديديد كه من از حمله باينها ترسى ندارم عبد الله خنديد و گفت اينهم يكنوع حيله است ولى زبير باين سخنان گوش نداد و از لشگرگاه جمل خارج شد.

    مرگ زبیر

     زبیر پس از خروج از لشگرگاه به وادى السباع رفت و در آنجا مهمان مردى بنام عمرو بن جرموز شد و چون به خواب رفت عمرو شمشير بر كشيد و سر زبير را بريد بدنش را زير خاك كرد و سر را پيش على عليه السلام آورد،حضرت فرمود چرا زبير را كشتى؟! كار خوبى نكرده‏اى زيرا او مهمان تو بود و علاوه بر اين از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه بقاتل زبير لعنت ميفرستاد و او را نفرين ميكرد.

    عمرو متحير شد و تا حدى هم متأسف گرديد و آنگاه به على عليه السلام گفت: من نميدانم با شما خانواده بنى هاشم چگونه بايد رفتار كرد كسى شما را نافرمانى كند لعنت ميفرستيد و اگر دشمنانتان را بكشد باز لعنت ميفرستيد.

    و البته به گفته برخی منابع دیگر شخصی زبیر را در راه بازگشت دید و به او گفت: فتنه را برپا کرده ای و اکنون فرار میکنی؟! سپس او را کشت.

    FIORA

    يادداشت ها

    هنوز يادداشتي نوشته نشده است
    *نام و نام خانوادگي:
    پست الكترونيك:
    * متن پيام: * يادداشت ها پس از تاييدنمايش داده مي شوند
     
    مشاهده مقالات ادبیات