گاهی نمی شود
گاهی آنچه که می خواهیم نمی شود،گاهی نمی شود که روبروی آیینه خواستهایمان بنشینیم و تصویر آرزوهایمان را در وضوح اشتیاقمان ببینیم.گاهی نمی شود زورق اعتقادمان را در برابر طوفانهای سهمگین بایدها و نبایدهای برساخته روزگار حفظ کنیم.گاهی نمی شود که حتی در آن دوردستهای آسمان ستاره ای کم فروغ بیابیم که از آن جهان درونمان باشد.گاهی نمی شود که با لحظه ها و ثانیه ها و گذر دردانگیز و بیرحم زمان آشتی کنیم و فارغ از گذر بودنمان و حتی نبودنمان در ماورای هر گذری به احتزاز غریب وجودمان در بی زمانی و بی مکانی دلخوش کنیم.گاهی نمی شود که پژواک فریاد تلخمان را در میان کوههای سربه فلک کشیده راز و رمزهای هستی، با آوای سحرانگیز وشیرین معرفتی روان بر محملی از نوربازتابیده، بشنویم.گاهی نمی شود که نشدن ها را نادیده بگیریم و ساده لوحانه گردنبند خیالی شدن ها را بر سینه خود حمایل کنیم.
گاهی بسیاری از چیزها نمی شود،اما من از خود می پرسم این نشدن ها چقدر مهم اند و ارزش آنها تا به کجاست؟ تا به اضمحلال خودمان، تا غرق شدن در لجه های سیاه ناامیدی،تا منجمد شدن در برودت متلاشی کننده روحمان،یا، تا آنجا که مهم اند، و این مهم را آگاهی من اندازه می گیرد و روحم بر این حد مهر تأئید می نهد و هستی ام آنرا طوماری می کند سربه مهربرای تاریخچه ابدی بودنم در بی کرانه ای که انتها ندارد، تا بماند از من روایت نشدن هایی که در نهایت مقهور بودن من که خود شدنی به عظمت هستی است شدند.
فراموش نکنیم که گاهی بسیاری از چیزها نمی شود،مثل اینکه، نمی شود چیزهایی که می خواهیم نشود.